تبليغاتX
درددل های من


درددل های من

امروز خدا

یه بار دیگه

زیبا رو به این دنیا

هدیه داد

آخه دنیا بدون زیبا که زیبا نیست

زیبا اگه میشه بهش نگو که امروز هم تولدته

بذار فقط من تبریک گفته باشم بهت :(

بذار دلم رو به اینا خوش کنم

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 0:0 توسط ارگ| |

خیلی خسته ام باز

جسمی که خسته ام

روحی هزار بار خسته ترم

حوصله نداشتم ولی باید این کار رو انجام میدادم


امروز خیلی داغووون بودم

تو صبح نبودی ببینی چیا می دیدم

که باز گونه هام خیس شد

تو هیچ موقع نمی فهمی این دردای من رو

ایشالله هم نفهمی چون دووم نمیاری

زیبا

علاوه بر مشکلات و حواشی که تو خارج از خودم اتفاق میافته

همزمان دارم بار چند تا غم رو ، رو دوشم میکشم

وزن این بارها خیلی سنگین تر از حواشی بیرونه

وگرنه خیلی هم احساساتی نیستم

زیبا

امروز که با اون ناز و اداهای مخصوص خودت

که اومدی کتاب رو گذاشتی رو میز

و گفتی ببین چه خوب درس میخونم

بعد نشون میدادی

اصلا نمی شنیدم چی میگی

دستات

زیبا دستهای قشنگ و نازت

یه لحظه خواستم بگیرمشون

دیدم نمیشه

دیدی که بارونی شدم

ولی جلوی خودم رو گرفتم


بعد از اینکه رفتی با اون دوستمون صحبت کنی

منم رفتم پشت بوم دانشکده

اون قدر زااااااار زدم

اون قدر خداااا رو صدا زدم

اون قدر حرف زدم

از سه سال پیش همین روز و احوالات گفتم

گفتم خدایا نباید کمکش میکردم

گفتم بعدش دیگه نمی شد که کاری بهش نداشته باشم

گفتم پدرش بیمار بود و اوضاعش خوب نبود

واسه همین حالش رو می پرسیدم حال پدرش رو می پرسیدم

اوضاع سفرش رو پیگیر میشدم

غصه ناک بود کلی

گفتم یه کم کمک کنم بهش ، بنده خدااا اوضاعش خوب نیست

سر همین چیزها مگه ادامه پیدا نکرد ؟!!!

خیلی خیلی حرف زدم

گفتم اشتباه هم خیلی کردم

گفتم خدایا ببخشید

شب و منظره شهر و آسمون و خدا

ولی مگه آروم میشد

امروز هم یکی از شدیدترین بارون ها اومد


منی که چشمام نشون نمیده هیچ وقت راز دلم رو

واسه اینکه غرورم رو حفظ شه نشون نمیدن که اشک ریختم

خودمم که دیگه واسم مهم نیست

همه بعد از ظهر فهمیدن تقریبا که چه خبره

ولی اونی که باید می فهمید نفهمید

نه نه نه

اونی که باید نمی فهمید نفهمید

رفت پی زندگی خودش

باید بره


دیگه تا یه مدت ازم خبردار نمی شی زیبا

آخه فکر نمی کردم اینجا هم

بهم گفته بشه

که اشتباه گرفتیم :(

میرم که بیشتر از این اشتباه نگیریم


ولی تو هر از گاهی یه سری بزن

شاید بعضی وقت ها یه چیزایی نوشتم برات

شاید از یه مدتی به بعد بهت آدرس دادم که کجا خبر بگیری ازم

البته اگه واست مهم باشه و تونستی تو شلوغی های زندگیت ، یاد کسی هم بیوفتی


زیبا جان دلم

کاش قدرت این رو داشتم که لحنم رو بیارم تو نوشته هام

که ببینی

باچه بغضی میگم

من حااااااالم خوب نیست

خوب نیست

حاااااالم بده

چرا بارون میاد همش

چرا نمی تونم تمرکز کنم ؟!!


میرم

میرم تو لاک تنهایی خودم

همون کاری که دوساله دارم میکنم

خداجون شکرت

در پناه خدا باشی(ن)


پ ن : راستی اگه اون کارایی که خواستم رو نکنی ، جووووری بد میشم که ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:11 توسط ارگ| |


Design By : Night Skin